653 – حكايت
سه شنبه هفدهم آبان 1384
**************************************************
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين
اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه
به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه
روزي صاحب
آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر
توانايي خريد آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق
مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست
او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه
را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب
شده بود ،
يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس
را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي
داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به
اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و
بايد سري به
او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در
آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال
خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را
به خانه
برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش
احساس غم و
پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي
ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و
كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك
برچسب با
نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود :
تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از
دست داده ايم فقط براي اينكه به آن
صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!
منبع: وبلاگ كوئست كرمانشاه